در قسمت قبل به اونجا رسیدیم که مریم و سعید با هم به صورت سوری ازدواج میکنن و میرن عربستان .ادامه ماجرا...
.اما اون روزباتاکسي رفتيم مجتمعي که اين شرکت توش بود تو يه کوچه فرعي بود که اون يه تيکه رو بايد پياده ميرفتبم خلاصه رفتيم وقراردادو باهاشون امضا کرديم بعد نيم ساعت از اونجا اومديم بيرون همين که اومديم بيرون يهو هرچي کاغذ تو دست مريم بودريخت زمين به من يه نگاهي کرد(انتظارداشت من ورقه هاشو جمع کنم)منم توجهي بهش نکردمو خودمو زدم به اون راه خودش جمع کردوبلند شد همين که رسيدبهم گفت باباي الدنگ من بگو که منوتوقربت دست کي سپرده .گفتم خيلي دلت بخواد.همین بود که یه خورده بحثمون شد.
بهم گفت من دلم تو رو بخواد؟ مثل اینکه یادت رفت کی بودی؟بدبخت من و چه به تو .خیلی خودمو کنترل کردم اما با گفتن این جمله احساس کردم با گرز زدن به سرم .انگار همه چی یه هو خراب شد رو سرم.جملش این بود: تو یه نوکر بیشتر نیستی؟
کنترلم دست خودم نبود اینو که گفت یه سیلی خوابوندم تو گوشش. نمیدونم چه اتفاقی قرار بود بیافته.چند لحظه سکوت همه جا رو گرفت بهت زدگیو از چشماش میدیدم .خودمم هنگ هنگ بودم نفهمیدم چی کار کردم.خیره به چشماش بودم که دیدم اشکش از چشمش سرازیر شد .شرط میبندم تصورشم نمیکنید چه اتفاقی افتاد بعد اون سکوت چند لحظه ای یه هو شروع کرد به چرت وپرت گفتن .دشنام میداد بهم.من نگاش میکردم همچنان.از بین اون همه الفاظ رکیک یادم میاد بهم گفت :"تو گوش من میزنی؟""پدرتو در میارم..." یهو شروع شد پرید بهم یجورایی گلاویز شد باهام.نمی دونم چرا ولی من هیچ کاری نمیکردم مات بودم تقریبا , که یهو اتفاق جالبی افتاد.تا حالا شده با یه دختری حرفتون یشه بعد چند تا پسر از اینایی که خودشونوجلو دختر لوس میکنن بیانو واسه خودشیرینی واز این حرفا بالاخواه دختره در بیان؟ یه همچین اتفاقی برام افتاد. جالب اینجا بود که ایرانی بودن .اینو با اربده هایی که میزدن متوجه شدم .پیش خودشون فکر کرده بودن من مزاحم مریم شدم .تیریپ ما هم که مثل عربا نبود حدس زده بودن که ایرانی ایم و فکر کرده بودن تو غربت من مزاحم یه خانوم محترمی شدم.به خون خواهی ایشون ریختن سر من بدبخت. این اتفاق تقریبا من و از اون حالت در آورد.مریمم اولش نفهمید چی شده تا اینا ریختن سر من بی اختیار رفت کنار .نمی دونم سروکله اینا از کجا پیدا شده.شانس ما دیگه.از من میپرسی میگم همون لحظه رسیده بودن عربستان که من بدبختو گوشمالی بدن.خلاصه ما همین جوری زیر بار چگ ولقد بودیم.مریم بعدچند لحظه اومد که مثلا جدا کنه این دوستان عزیز رو متوجه سوتفاهمشون بکنه ولی مگه میفهمیدن.عکس العملای مریم رو به یاد دارم زیر اون مشت و لقد نمی دونم چرا یادم مونده؟همش میگفت :ولش کنین؟نزنینش؟کارای جالبیم میکرد که هر وقت بهش فکر میکنم خندم میگیره مثلا با کیف میزد تو سر یکیشون اونم انگار پشه میشینه رو سرش.خلاصه من زیر اون مشت و لقد تقریبا جنازه شده بودم که یهو مریم که میدید تلاشهاش نتیجه نداره یهو دادزد: "بابا ولش کنید شوهرمه"اونا همه متحیر منو نگاه میکردن یکیشون به مریم گفت :"چیه؟" گفت: "میگم شوهرمه".این غول های بیابونی هم که نمی دونستم از کجا پیداشون شده بود یه داداش شرمنده ما نمیدونستیم گفتنو فلنگو بستن .احساس کردم مریم یه حالتی شد. با یه خنده گفت :"حقته!!!."
منم یه ابرویی بالا انداختمو گغتم:" منظور از شوهر همون نوکربود دیگه؟"یادم میاد بهم گفت:"بدبخت جونگیرتت اونو گفتم که ولت کنن" البته بماند بعدها که ازش پرسیدم گفت اون جمله رو بی اختیار گفته.خلاصه ما به یه بیمارستان رفتیم یه خورده ابروم پاره شده بود زیر چشو چالمم یکی در میون کلم و بادمجون کاشته شده بود.بعدشم که رفتیم هتل.تا شب موقع شام همش پیش خودم به اتفاق هایی که امروز افتاده بود فکر میکردم. مدام میرفتم توی فکر ولی با احساس دردی که بهم رخ میداد میامدم بیرون
نمیدونم چرا ولی ناخداگاه توجهم به این جمله ها جلب میشد:"تو یه نوکر بیشتر نیستی؟" "شوهرمه" اون صحنه ای که خوابوندم تو گوشش.تو همین حال و هوا بودم که یادم افتاد یه زنگی به نه نه پیرم بزنم که خیلی دلم براش تنگ شده بود این کارو کردم تقریبا یه 5 دقیقه باهاش صحبت کردم دیگه داشتم خدافظی میکردم که مریم اومد تو اتاق .گوشیو که گذاشتم گفتش: کی بود؟گفتم: مامانم. با لحن تمسخرآمیزی گفت :"شوهر مارو دلش واسه مامانش تنگ شده ".بهم گفت پاشو بریم پایین شام بخوریم.بلند شدم رفتیم پایین شام خوردیم و اومدیم بالا مریم به باباش زنگ زد و گفتش که کار انجام شده و فردا بر میگردیم .فردا ساعت 1بعد از ظهرپرواز کردیم.
تو فرودگاه تاج بخش وایساده بود تا مارو دید دست داد باهامونو به من گفت سر وصورتت چی شده کفتم چیز مهمی نیست.گفتش خیل خوب بیاین بریم محضر من صیغه رو باطل کنیم.نمیدونم چرا ولی مریم گغت:بابا من از خستگی دارم میمیرم بزار واسه فردا . خلاصه قرار شد اون روز بریم خونه و فرداش از شرکت با هم بریم محضر.خدافظی کردم و رفتم.یادم میاد اون شب خونه نرفتم.رفتم که توپارک بخوابم.آخه نمی تونستم با اون سر ووضع برم خونه.اون شب مریم بهم زنگ زد :تلفن جواب دادم .بهم گفت زنگ زده که حالم بپرسه .اما بعدش گفت فردا حتما بیایا ؟گفتم میام.گفتش تو دلت میاد که منو طلاق بدی؟خیلی جالب بود تعجب کرده بودم. گفتم :"اره خوب "گفت باشه شب خوش.گوشیمو خاموش کردم. اون شب خیلی با خودم کلنجار رفتم .خوابمم که نمیبرد تا صبح داشتم فکر میکردم.به همه چیز.بیشتر به اون جمله ها .حتی من پیش خودم فکر کردم چرا امروز مریم گفت واسه فردا بریم محضر. هرچی بیشتر فکر میکردم احساس میکردم بهش علاقه مند شدم.شاید خودموگول میزدم نمیدونم.
خلاصه تصمیم گرفتم طلاقش ندم.راستشو بخواین دلمم براش تنگ شده بود .فردا رسید من رفتم شرکت.
همین که رسیدم مریم داشت میرفت جایی منو دید گفتش: سلام گوشیت واسه چی از دیشب خاموشه. بابا هستش منم الان میرم میام"میخواستم بهش بگم اما سریع رفت.
رفتم با تاج بخش سلام علیک کردیم وگفت سعیدجان خیلی محبت کردی .شناسنامه ایناتو آوردی الان مریمم میاد بریم محضر.گفتم نه. گفتش :نه؟پس برو بردار بیار .گفتم :میخواستم یه چیزی بهتون بگم.گفت چی؟گفتم من مریمم طلاق نمی دم.تعجب کرد .گفتش: چی؟دوباره جملمو تکرار کردم.عصابش خورد شد خوابوند تو گوشم.گفت تو غلط میکنی.همین الان میری مثل بچه آدم شناسنامتو ور میداری میاری میریم محضر وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.
یه بار دیگه بهش گفتم من مریمو طلاق نمیدم مگه این که خودش بهم بگه. سریع از دفترش خوارج شدم.
تا ساعت 3-4 بعد از ظهر یه 30-40 باری بهم زنگ زد ولی من جوابشو ندادم که یهومریم بهم زنگ زد گفت میخواد ببینتم.بهش گفتم من طلاقت نمیدم دوست دارم گفت بیا میخوام ببینمت.رفتم اونجایی که گفته بود تا منو دید زد زیرخنده. نفهمیدم واسه چی دار میخنده.بهم گفت دیوونه.این چرت وپرتا چیه جلو بابام گفتی؟یعنی چی من وطلاق نمیدی؟گفتم :یعنی اینکه طلاقت نمیدم.تا اومدم که از پیشش برم دستمو گرفت گفت خل شدی باشه ولی بگو ببینم تو که منو دوست نداشتی چی شد پس؟هیچی نگفتم. گفتش بریم .گفتم کجا گفت پیش بابام.گفتم بابات واسه چی؟گفت نترس بیا بریم.خلاصه رفتیم پیش تاج بخش .اون که فکر میکرد من الان میگم اقای تاج بخش بریم محضر .یهو قافل گیر شد.گفتش خیل خوب بریم تا محضر نبسته.گفتم ما یه قراری داشتیم. رو به مریم کردو گفت :مریم بهش بگو میخوای طلاق بگیری.مریمم بهش گفت من طلاق نمی خوام.
خیلی تعجب کرده بود .اعتاف میکنم جالب تر از این صحنه رو جای دیگه ندیده بودم. وقتی به تاج بخش نگاه میکردم خندم میگرفت.خلاصه اینطوری شد که مریم خانوم شد زن واقعی من.ما الان یه زندگی خوب داریم .البته راستشو بخواین تاج بخش یه خورده با من کنتاک هست ولی خوب این طبیعیهمنم بهش اهمیت نمیدم.
|