تبليغاتX
رفقای دانشگاه انقلاب اسلامی

cobbers

چشم عقاب

cobbers

http://cobbers.blogfa.com

رفقای دانشگاه انقلاب اسلامی

رفقای دانشگاه انقلاب اسلامی

رفقای دانشگاه انقلاب اسلامی

با سلام. ما چندتا از دانشجوهای رشته کامپیوتر دانشگاه انقلاب اسلامی هستیم. اینجا هممون با اسم مستعاریم به این شرح:
چشم عقاب
تابوت
بویکا
فریس
توماس
توپولی
ساکت طنز - ازدواج - علمی و ...

رفقای دانشگاه انقلاب اسلامی

 
کاربر مهمان، خوش آمديد!    امروز  
 
فهرست اصلی
لینکهای سریع
صفحه اول
آرشیو
ایمیل
موضوعات





آرشیو مطالب

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " رفقای دانشگاه انقلاب اسلامی " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. 
آرشیو تماس با ما


از بین رفتن بزرگترین سایت های مستهجن فارسی زبان

با سلام به تمامی دوستانی که ما رو می بینند و می شنوند .

یه خبر دارم براتون امروز مورخ 30 /12 / 87 ساعت 11 صبح با خبر شدم مدیران فعال سایت های آویزون و ایکس پرشیا رو گرفتند تا شبکه جهانی اینترنت از لوس وجود کثیف این ادم ها پاک بشه خیلی خوشحالم و خواستم این خوشحالی رو هم با شما تقسیم کنم این 2 سایت از جمله سایت های بزرگ نشر فیلم و عکس و داستان های مستهجن بودن که به همت نيروهاي اطلاعاتي سپاه پاسداران انقلاب اسلامي دستگیر شدند. در ادامه مطلب لیست برخی دستگیر شدگان را مطالعه می کنید .

1- س ـ م با نام مستعار سياوش حسين‌خاني، ساكن كانادا راه‌انداز سايت آويزون و...
2- ع ـ ق با اسامي مستعار عرفان و روزبه: ساكن هند، مدير سايت ايكس پرشيا.
3- ر ـ ل با نام مستعار ساناز مدير سايت بيا كليپ.
4- ش ـ و با نام مستعار شهروزخان از مديران سايت بيا كليپ، توليد كننده و منتشركننده كليپ‌هاي مستهجن ايراني.
5- م ـ ر با نام مستعار لاله (Laleh23) از مديران اصلي سايت آويزون.
6- الف ـ ر ـ ع با نام مستعار اميد (omid_hi) از مديران اصلي سايت آويزون.
7- م ـ گ با نام مستعار مريم از مديران اصلي سايت آويزون.
8- م ـ ك با نام مستعار داريوش الون (daryush_alone) از مديران اصلي سايت آويزون.
9- ه‍ ـ ع با نام مستعار مهدي (hamekareh) از مديران اصلي سايت آويزون.
10- ر ـ ت با نام مستعار كامران (kamran747) از مديران اصلي سايت آويزون.
11- الف ـ م ـ الف با نام مستعار اِما (Ema87) از مديران اصلي سايت آويزون.
12- ه‍ ‌ـ ك با نام مستعار ستاره (setareh) از مديران اصلي سايت ايكس پرشيا.
13- الف ـ ح با نام مستعار امين (Amin123) از مديران اصلي سايت ايكس پرشيا.
14- م ـ س ـ ن ـ م با نام مستعار سعيد (rolsroys) از مديران اصلي سايت ايكس پرشيا.
15- ج ـ ع ـ ي ـ م با نام مستعار رويا (RFA) از مديران اصلي سايت ايكس پرشيا.
16- ش ـ ح با نام مستعار شهاب (shahab) از مديران اصلي سايت ايكس پرشيا.
17- ت ـ ق با نام مستعار طلا (icy-ice) از اعضاء فعال سايت آويزون.
18- م ـ ش با نام مستعار عسل (Asal tavahooom) از اعضاء فعال سايت آويزون.
19- ن ـ ه ـ د با نام مستعار N1M4 از اعضاء فعال سايت آويزون.
20- ع ـ م با نام مستعار كول‌مونا (coolmona) از اعضاء فعال سايت آويزون.
21- ح ـ ع با نام مستعار شبرو (shabro) از اعضاء فعال سايت آويزون.
22- الف ـ م با نام مستعار اِرا (Era) از اعضاء فعال سايت آويزون.
23- م ـ ف با نام مستعار نقره (noghre_seranza) از اعضاء فعال سايت آويزون.
24- م ـ ح با نام مستعار beny_wax از اعضاء فعال سايت آويزون.
25- د ـ الف با نام مستعار داريوش آقا (dariushagha) از اعضاء فعال سايت آويزون.

اطلاعات تکمیلی را می توانید از سایت فارس نیوز دریافت کنید .

تابوت جمعه سی ام اسفند 1387  نظر بدهید!

سلام
يکي از دوستان خواسته بودن  درباره دانشگاه انقلاب و شرايط پذيرشش نظر بذاريم براشون ديگه ما پستش رو گذاشتيم دوستان ديگه هم که تمايل دارن بهره ببرن
پيش از هر چيز من بگم خواهران عزيز به دلشون صابون نزنن اين دانشگاه تمام دانشجوهاش پسر هستن و از زماني که اين دانشگاه رنگ دانشجو به خود ديده دانشجو دختر نديده حيووني!
بي جنبه بازي در نيارين لطفا تا آخر اين مطلبو تحمل کنيد(قابل توجه اون دوستي که فرموده بودن واسم در مورد شرايط دانشگاتون نظر بذارين)
و شرايط پذيرششم اينجوري :
1.پسر باشي
2. پسر باشي
3.پسر باشي
4.در عين اين که پسر هستي بايد از قيافتم خوششون بياد آقايون معلمين محترم آخ ببخشيد اشتباه شد منظورم استادان محترم بود
در ضمن ناگفته نماند تجربه نشان داده اکثرا اساتيد محترم از قيافه هايي خوششون مياد که به هرچي بخوره الا دانشجو
5.درضمن پسر بودن با مامانت قهرکرده باشي و اول رفته باشي خواننده بشي که ضمن داشتن استعداد سرشار در اين زمينه ازترس بيکار شدن بقيه خوانندگان بصورت کاملا فردين مانند ازاين رشته انصراف وعزم خودتو واسه دانشجو شدن در اين دانشگاه جذب کرده باشي
6.که از بالايي ها همه آسون تره ظاهرا از سد کنکورم رد شده باشي ولي بازم بايد پسر باشي
البته اين نکته رو هم ذکر کنم از نظر جغرافيايي که اين دانشگاه در يافت آباد واقع شده و دوستاني که تلاش ميکنن اين دانشگاه رو توي نقشه هاي بين المملي(همون بين المللي خودمون),کشوري,استاني,شهري و منطقه اي پيدا کنن تلاش بيهوده ميکنن زيرا نه تنها اين دانشگاه بلکه خود منطقه يافت آباد تو نقشه هاي مذکور بصورتي درج شده که شما اگه به نقشه بنگريد تصور ميکنيد نقشه وقتي به اين قسمت(يافت آباد)ميرسه گاز زده شده.
در آخر هم پيشنهاد ميکنم به دوستاي گلم که در عين پسر بودن به غذا هاي کافور دار حساسيت شديد دارن و قصد دارن تا براي کنکور اين دوره(88)دانشگاه انقلاب اسلامي رو به عنوان يکي از اولويت هاي خودشون انتخاب کنن
پيشنهاد ميکنم :به اين دانشگاه هرگز نياييد.
ميپرسي چرا؟
جوابش روشنه. من فقط اسم چند تا از غذاهاي اين دانشگاه رو واستون ذکر ميکنم:
1.کافور پلو با عدس
2. سبزي کافور و لوبياي سحر آميز
3.خورشت کافور با علف
4.خورشته آغشته به کافور در خيمه(معادل همون خورشت قيمه خودمون)
5.کافور و غيره
توجه داشته باشين دوستان اين غذاها رو با وجودي به خورد ماها ميدن که اين دانشگاه کلا پسرونه است و تا کنون رنگ هيچ دختري رو به خود نديده حالا ديگه چرا ميدن الله و اعلم
خدايا  اگه اينطوريه وضع غذا پس تا اين دانشگاه بر قراره پاي هيچ دختري را به اين دانشگاه مرسان
با وجود اينکه به حرف گربه سياه بارون نمياد ولي    :الهي آمين.

اينم کلام آخر که نکته اي که ميخوام به دوستاي گل شهرستانيم عرض کنم که امسال کنکور دارن .دوستان حتما دقت داشته باشن که وقتي دفترچه کنکور رو گرفتين اگر ديدين اين دانشگاه به عنوان دانشگاه شماره 1تهران درج شده به مقدساتتون قسم (با گريه دارم اينو مينويسم)اين صرفابه ترتيب حروف الفبايي ميباشد و نشان دهنده برتريهاي امکاناتي و سطح آموزشي اين دانشگاه نسبت به ساير دانشگاهها نيست.لذا تو انتخاب خودتون نسيت به اولويتاتون با شناخت بيشتري عمل کنيد.
ممنون از تحملتون

بویکا پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387  نظر بدهید!

مشروطیت

از آنجایی که معضل اصلیه دانشجویان بعد از ایام امتحانات ترس از افتادن و مشروط شدن است بر آن شدم که هرچه بیشتر این واقعه شوم که همیشه در کمین ما شاگرد زرنگا(!) هست رو تشریح کنم!!!
تاریخچه
گفته شده که مشروطی نونی است که امیر کبیر با تاسیس دانشگاه در دومن ما نهاد!!!
وجه تسمیه مشروطی
- مشروطی از مشروطیت گرفته شده و مشروطیت هم آبشو گرفتن چلو شده.
- به دانشجوی مشروطی اوایل مفلوک گفته می شده که طی سالها این کلمه کمی تغییر یافته (توجه کنید فقط یک کمی) و به شکل مشروط در آمده.

اقدامات لازم جهت پیشگیری از مشروطی!!!
بی خود منتظر راهکار نباشید چون مشروط شدن آش کشک خالته...
چگونه مشروط شویم؟
- خوردن 2 عدد قرص اکس در شب امتحان
- نگاه چپ به مدیر گروه کردن!
- انجام تقلب با دانشجویان آماتور!
- صدا کردن استادی که دکتر است با لفض"مهندس"
نشانه های یک دانشجوی مشروط شده!!!
- به زمین و زمان، کوچک و بزرگ، دور و نزدیک فحش(از نوع آبدارش) می دهد مخصوصا به کسانی که این بلا را سرش آورده اند.
- با زیرپوش در دمای 100- درجه کلوین قدم می زند و فحش می دهد.
- به همه کسانی که در روز امتحان کنار دستش بوده اند و تقلب نداده اند فحش می دهد!
- به مراقب محترم که 4 چشمی روش زوم کرده بوده فحش می دهد.
- به کتاب های صادق هدایت و فردریش نیچه علاقه زیادی پیدا می کند.
- به دیدن سری فیلم های ارَه علاقمند می شود.
- فقط آهنگهای آن خواننده غرب زده که "چکاوک" را خوانده گوش می دهد.
- به شکار مگس با دست مباردت می ورزد.
- تکه کلامش می شود:..............(سانسور شد)
- احتمال دارد با دمپایی حمام به دانشگاه بیاید(البته این امر طبیعیست)
- برای راه رفتن نیاز به بکسل شدن دارد و باز هم فحش می دهد.

برای یک مشروطی چکار کنیم؟
- آمار نشان داده که فروش مواد مخدر درب دانشگاه ها در دوران اعلام نمرات بیشتر از هرجای دیگر است، بیشتر مواظب یک مشروطی باشید.
- اگر در خوابگاه است و تنبان به پا می کند سعی کنید بند تنبان برای جلوگیری از حلق آویز کردن بردارید.(البته برای نیفتادن تنبان از پا می توانید از چسب نواری استفاده کنید!!!)
- اگر سومین مشروطش نیست به او بگویید:حالا که چیزی نشده کو تا سه تا؟!
- اگر سومین مشروطیش است واقعا هیچ کاری برایش نمی شود کرد!!!

تابوت سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387  نظر بدهید!

پیرمردی که خوشبختی می فروخت

پیرمرد کنار پیاده رو ایستاده بود و با صدای بلند می گفت:من به شما خانمها خوشبختی می فروشم

اگه دنبال خوشبختی هستید بیایید اینجا پیش من

مرد نزدیک رفت و پرسید:به آقایون هم می فروشی؟

پیرمرد سراپای او را برانداز کرد و گفت:نه

-برای چی؟

-رازم فاش میشه

-من دو برابر پولی رو که خانمها بهت میدن،بهت میدم

پیرمرد دستش را جلو برد.

مرد پرسید چقدر؟

پیرمرد فکری کرد و گفت:یه اسکناس سبز

مرد لبخند زنان گفت:اگه می دونستم خوشبختی اینقدر ارزونه زودتر به فکر خریدنش می افتادم.

سپس از جیبش اسکناسی در آورد و به او داد.

پیرمرد آن را در جیبش گذاشت.از کیسه ایی که جلوی پایش بود بسته ایی بیرون آورد وبه مرد داد.

مرد زیروبر آن را نگاه کرد و کنجکاوانه پرسید:یعنی خوشبختی تو اینه؟

پیرمرد سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.

مرد پرسید:حالا چی توش هست؟

پیرمرد لبخندی زد و گفت:اسکاچ

تابوت سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387  نظر بدهید!

شماره تلفن

پسر روبه روی دختر ایستاد وگفت : می تونم چند لحظه وقتت رو بگیرم؟ 
دختر بدون اینکه چیزی بگوید تنها به او نگاه کرد 
پسر کاغذی از جیبش در اورد و به دختر داد و گفت : این شماره ی منه 
همانطور که دور می شد گفت :منتظر تماست هستم . 
دختر نگاهی به شماره انداخت و کاغذ را در دستش مچاله کرد .
دوستش بادو تا لیوان آب پرتقال از آبمیوه فروشی بیرو ن آمد . یکی از آنها را به او داد .کنار او نشست و لبخند زنان پرسید : کی بود ؟!! 
دختر لیوان را کنار پایش گذاشت کاغذ را نشان داد و با حرکات دست و صدایی شبیه رررر....بو برای دوستش ماجرا را تعریف کرد . 
دوستش آهی کشید و گفت : چه شانسی داری تو دختر ! 

تابوت شنبه بیست و چهارم اسفند 1387  نظر بدهید!

ماجرای ازدواج سوری!(قسمت دوم)

در قسمت قبل به اونجا رسیدیم که مریم و سعید با هم به صورت سوری ازدواج میکنن و میرن عربستان .ادامه ماجرا...

.اما اون روزباتاکسي رفتيم مجتمعي که اين شرکت توش بود تو يه کوچه فرعي بود که اون يه تيکه رو بايد پياده ميرفتبم خلاصه رفتيم وقراردادو باهاشون امضا کرديم بعد نيم ساعت از اونجا اومديم بيرون همين که اومديم بيرون يهو هرچي کاغذ تو دست مريم بودريخت زمين به من يه نگاهي کرد(انتظارداشت من ورقه هاشو جمع کنم)منم توجهي بهش نکردمو خودمو زدم به اون راه خودش جمع کردوبلند شد همين که رسيدبهم گفت باباي الدنگ من بگو که منوتوقربت دست کي سپرده .گفتم خيلي دلت بخواد.همین بود که یه خورده بحثمون شد.

بهم گفت من دلم تو رو بخواد؟ مثل اینکه یادت رفت کی بودی؟بدبخت من و چه به تو .خیلی خودمو کنترل کردم اما با گفتن این جمله احساس کردم با گرز زدن به سرم .انگار همه چی یه هو خراب شد رو سرم.جملش این بود: تو یه نوکر بیشتر نیستی؟

کنترلم دست خودم نبود اینو که گفت یه سیلی خوابوندم تو گوشش. نمیدونم چه اتفاقی قرار بود بیافته.چند لحظه سکوت همه جا رو گرفت بهت زدگیو از چشماش میدیدم .خودمم هنگ هنگ بودم نفهمیدم چی کار کردم.خیره به چشماش بودم که دیدم اشکش از چشمش سرازیر شد .شرط میبندم تصورشم نمیکنید چه اتفاقی افتاد بعد اون سکوت چند لحظه ای یه هو شروع کرد به چرت وپرت گفتن .دشنام میداد بهم.من نگاش میکردم همچنان.از بین اون همه الفاظ رکیک یادم میاد بهم گفت :"تو گوش من میزنی؟""پدرتو در میارم..." یهو شروع شد پرید بهم یجورایی گلاویز شد باهام.نمی دونم چرا ولی من هیچ کاری نمیکردم مات بودم تقریبا, که یهو اتفاق جالبی افتاد.تا حالا شده با یه دختری حرفتون یشه بعد چند تا پسر از اینایی که خودشونوجلو دختر لوس میکنن بیانو واسه خودشیرینی واز این حرفا بالاخواه دختره در بیان؟ یه همچین اتفاقی برام افتاد. جالب اینجا بود که ایرانی بودن .اینو با اربده هایی که میزدن متوجه شدم .پیش خودشون فکر کرده بودن من مزاحم مریم شدم .تیریپ ما هم که مثل عربا نبود حدس زده بودن که ایرانی ایم و فکر کرده بودن تو غربت من مزاحم یه خانوم محترمی شدم.به خون خواهی ایشون ریختن سر من بدبخت. این اتفاق تقریبا من و از اون حالت در آورد.مریمم اولش نفهمید چی شده تا اینا ریختن سر من بی اختیار رفت کنار .نمی دونم سروکله اینا از کجا پیدا شده.شانس ما دیگه.از من میپرسی میگم همون لحظه رسیده بودن عربستان که من بدبختو گوشمالی بدن.خلاصه ما همین جوری زیر بار چگ ولقد بودیم.مریم بعدچند لحظه اومد که مثلا جدا کنه این دوستان عزیز رو متوجه سوتفاهمشون بکنه ولی مگه میفهمیدن.عکس العملای مریم رو به یاد دارم زیر اون مشت و لقد نمی دونم چرا یادم مونده؟همش میگفت :ولش کنین؟نزنینش؟کارای جالبیم میکرد که هر وقت بهش فکر میکنم خندم میگیره مثلا با کیف میزد تو سر یکیشون اونم انگار پشه میشینه رو سرش.خلاصه من زیر اون مشت و لقد تقریبا جنازه شده بودم که یهو مریم که میدید تلاشهاش نتیجه نداره یهو دادزد: "بابا ولش کنید شوهرمه"اونا همه متحیر منو نگاه میکردن یکیشون به مریم گفت :"چیه؟" گفت: "میگم شوهرمه".این غول های بیابونی هم که نمی دونستم از کجا پیداشون شده بود یه داداش شرمنده ما نمیدونستیم گفتنو فلنگو بستن .احساس کردم مریم یه حالتی شد. با یه خنده گفت :"حقته!!!."

منم یه ابرویی بالا انداختمو گغتم:" منظور از شوهر همون نوکربود دیگه؟"یادم میاد بهم گفت:"بدبخت جونگیرتت اونو گفتم که ولت کنن" البته بماند بعدها که ازش پرسیدم گفت اون جمله رو بی اختیار گفته.خلاصه ما به یه بیمارستان رفتیم یه خورده ابروم پاره شده بود زیر چشو چالمم یکی در میون کلم و بادمجون کاشته شده بود.بعدشم که رفتیم هتل.تا شب موقع شام همش پیش خودم به اتفاق هایی که امروز افتاده بود فکر میکردم. مدام میرفتم توی فکر ولی با احساس دردی که بهم رخ میداد میامدم بیرون

نمیدونم چرا ولی ناخداگاه توجهم به این جمله ها جلب میشد:"تو یه نوکر بیشتر نیستی؟" "شوهرمه" اون صحنه ای که خوابوندم تو گوشش.تو همین حال و هوا بودم که یادم افتاد یه زنگی به نه نه پیرم بزنم که خیلی دلم براش تنگ شده بود این کارو کردم تقریبا یه 5 دقیقه باهاش صحبت کردم دیگه داشتم خدافظی میکردم که مریم اومد تو اتاق .گوشیو که گذاشتم گفتش: کی بود؟گفتم: مامانم. با لحن تمسخرآمیزی گفت :"شوهر مارو دلش واسه مامانش تنگ شده ".بهم گفت پاشو بریم پایین شام بخوریم.بلند شدم رفتیم پایین شام خوردیم و اومدیم بالا مریم به باباش زنگ زد و گفتش که کار انجام شده و فردا بر میگردیم .فردا ساعت 1بعد از ظهرپرواز کردیم.

تو فرودگاه تاج بخش وایساده بود تا مارو دید دست داد باهامونو به من گفت سر وصورتت چی شده کفتم چیز مهمی نیست.گفتش خیل خوب بیاین بریم محضر من صیغه رو باطل کنیم.نمیدونم چرا ولی مریم گغت:بابا من از خستگی دارم میمیرم بزار واسه فردا . خلاصه قرار شد اون روز بریم خونه و فرداش از شرکت با هم بریم محضر.خدافظی کردم و رفتم.یادم میاد اون شب خونه نرفتم.رفتم که توپارک بخوابم.آخه نمی تونستم با اون سر ووضع برم خونه.اون شب مریم بهم زنگ زد :تلفن جواب دادم .بهم گفت زنگ زده که حالم بپرسه .اما بعدش گفت فردا حتما بیایا ؟گفتم میام.گفتش تو دلت میاد که منو طلاق بدی؟خیلی جالب بود تعجب کرده بودم. گفتم :"اره خوب "گفت باشه شب خوش.گوشیمو خاموش کردم. اون شب خیلی با خودم کلنجار رفتم .خوابمم که نمیبرد تا صبح داشتم فکر میکردم.به همه چیز.بیشتر به اون جمله ها .حتی من پیش خودم فکر کردم چرا امروز مریم گفت واسه فردا بریم محضر. هرچی بیشتر فکر میکردم احساس میکردم بهش علاقه مند شدم.شاید خودموگول میزدم نمیدونم.

خلاصه تصمیم گرفتم طلاقش ندم.راستشو بخواین دلمم براش تنگ شده بود .فردا رسید من رفتم شرکت.

همین که رسیدم مریم داشت میرفت جایی منو دید گفتش: سلام گوشیت واسه چی از دیشب خاموشه. بابا هستش منم الان میرم میام"میخواستم بهش بگم اما سریع رفت.

رفتم با تاج بخش سلام علیک کردیم وگفت سعیدجان خیلی محبت کردی .شناسنامه ایناتو آوردی الان مریمم میاد بریم محضر.گفتم نه. گفتش :نه؟پس برو بردار بیار .گفتم :میخواستم یه چیزی بهتون بگم.گفت چی؟گفتم من مریمم طلاق نمی دم.تعجب کرد .گفتش: چی؟دوباره جملمو تکرار کردم.عصابش خورد شد خوابوند تو گوشم.گفت تو غلط میکنی.همین الان میری مثل بچه آدم شناسنامتو ور میداری میاری میریم محضر وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.

یه بار دیگه بهش گفتم من مریمو طلاق نمیدم مگه این که خودش بهم بگه. سریع از دفترش خوارج شدم.

تا ساعت 3-4 بعد از ظهر یه 30-40 باری بهم زنگ زد ولی من جوابشو ندادم که یهومریم بهم زنگ زد گفت میخواد ببینتم.بهش گفتم من طلاقت نمیدم دوست دارم گفت بیا میخوام ببینمت.رفتم اونجایی که گفته بود تا منو دید زد زیرخنده. نفهمیدم واسه چی دار میخنده.بهم گفت دیوونه.این چرت وپرتا چیه جلو بابام گفتی؟یعنی چی من وطلاق نمیدی؟گفتم :یعنی اینکه طلاقت نمیدم.تا اومدم که از پیشش برم دستمو گرفت گفت خل شدی باشه ولی بگو ببینم تو که منو دوست نداشتی چی شد پس؟هیچی نگفتم. گفتش بریم .گفتم کجا گفت پیش بابام.گفتم بابات واسه چی؟گفت نترس بیا بریم.خلاصه رفتیم پیش تاج بخش .اون که فکر میکرد من الان میگم اقای تاج بخش بریم محضر .یهو قافل گیر شد.گفتش خیل خوب بریم تا محضر نبسته.گفتم ما یه قراری داشتیم. رو به مریم کردو گفت :مریم بهش بگو میخوای طلاق بگیری.مریمم بهش گفت من طلاق نمی خوام.

خیلی تعجب کرده بود .اعتاف میکنم جالب تر از این صحنه رو جای دیگه ندیده بودم. وقتی به تاج بخش نگاه میکردم خندم میگرفت.خلاصه اینطوری شد که مریم خانوم شد زن واقعی من.ما الان یه زندگی خوب داریم .البته راستشو بخواین تاج بخش یه خورده با من کنتاک هست ولی خوب این طبیعیهمنم بهش اهمیت نمیدم.

 

بویکا جمعه بیست و سوم اسفند 1387  نظر بدهید!

بازی های رایانه ای ایرانی

این صفحه فهرست بازی‌های رایانه‌ای است که توسط شرکت‌های ایرانی تولید و توزیع شده است. در زیر این جدول به توضیح در مورد بعضی از اونها که اطلاعاتی ازش به دست آوردیم پرداختیم. اونهایی هم که توضیح ندادیم اطلاعاتی ازش نداشتیم. (نظر یادتون نره)

تابوت یکشنبه بیستم بهمن 1387  نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

ماجرای ازدواج سوری!!(قسمت اول)

دیر ولی بلاخره اومدم!!

من بويکا هستم اول قراربودمطالب طنز بذارم اما از اونجايي که ما هرچي گفتيمو دوستان قبل از اينکه سايتو فيلتر کنن خودشون زحمتشو کشيدن قرار شد که براي شما دوستان داستان بنويسم. البته تمامي ما انسانهاداراي کمي و کاستيهايي هستيم,اما اميدوارم بانظرهاي خوب شما دوستان اين کمي و کاستيها رو در ادامه کمتر کنـــــــــــم
                                                         * * *
اولين داستانم مربوط ميشه به داستان يه پسري که اسمش سعيدوتقريبا 26-27سال سن داره ,ديپلم انسانيشو توهمون17-18سالگي گرفت ولي دانشگاه قبول نشد(البته از نوع دولتيش)دانشگاه آزادم بخاطرشرايط ماليش اصلا شرکت نکرده واز دار  دنيـــــا فقط يه مادر پير داره که نه ميکشه نه شفا ميده پدرشم توبچگيش بخاطر سکته مغزي از دست داده.به ادامه داستان توجه کنيد

 

من ديپلممو تو 18 سالگي از دبيرستان زکــــريا گرفتم همون سال کنکورشرکت کردم ولي قبول نشدم.در به در دنبال کار مي گشتم تا اينکه يکي از بچه محلاي ما و چندتا رفيقاش که تازه فارق التحصيل شده بودند به من پيشنهاد کار دادنداونا فارق التحصيل رشته هاي فني بودن(برنامه نويسي والکترونيک و...)من توشون تقريبا حکم يه منشي يا يه پادو روداشتم.تلفني جواب ميداديم کاراي کاميپوتريشونو(تايپ و...)انجام ميدادم حقوقمم ماهي 100000 تومان بودتقريبايه  دو سه سالي پيششون بودم تا ابنکه دوباره دانشگاه شرکت کردم وتوهمين تهران رشته حساب داري قبول شدم البته راستشو بخواين بهش زياد علاقه نداشتم ولي از هيچي خيلي بهتر بودازپيش اين بچه ها در اومدم نه وقتشو داشتم نه ميصرفيدتقريبا تا يه ماه بيکار بودم تا از تو روزنامه يه کار پيدا کردم ورفتم ببينم شرايطش چي جوري؟طرف يه شرکت تجاري داشت از اون پولدارا بوداسمش تاج بخش بود  يه منشي ميخواست که فقط تلفناشو جواب بده 1-2 روزم بيادو ليست مشترياشو وارد کنه تو کامپيوترماهي 150000تومنم ميداد منم براش وضعيتمو تعريف کردم و گفتم دانشجوام وبيشتر از 2 روز وقتم آزاد نيست گفت مشکلي نيست گفتم پس تلفنا چي ميشه گفت ميتوني منتقل کني خونه جواب بدي خلاصه کارمون راه افتاد اوضام بد نبودبعد از چند وقت با هم 6 شديم با بعضي از همکاراشم رفيق شدم همين باعث شد که اون ازمن خيلي خوشش بيادخلاصه اين شد روال کارما تا اينکه يه روز که رفته بودم شرکت تا کارامو انجام بدم يه دختر 2۳-2۴  با  سرووضع سانتال پانتال
اومد تو دفترو سرشو مثل گــ...انداخت پايينو رفت به سمت اتاق تاج بخش تا اومد در وا کنه صدا زدم خانم کجا؟؟؟(بادست اشاره کرد برو بابا)رفت تو درم محکم کوبيد.منم پشت بندش رفتمو در وا کردمو يه نگاه بهش انداختمو روبه تاج بخش کردمو تا اومدم چيزي بگم تاج بخش گفت مشکلي نيست ايشون دخترم.دروبستم اومدم بيرون.معلوم بود توپ دختره پره بعد 3-4ثانيه داد وهوار دختر سر بابا بدبخت در اومد.راستش اون روز متوجه نشدم قضيه چيه؟البته حس کنجکاويم(بخونيد فضولي)گل کرده بود خلاصه بعد چند روز آمارش در آوردم اسم دختر مريم بود اون روزم با نامادريش دعواش شده بودسراينکه مريم آدم رفيق بازي بود واون روزم با دوست پسرش رفته بودن خونشون که دادوفرياد نامادري در ميادو ميزنن به تيپ هم اينم مياد پيشه باباش نه نه من قريبم بازي از تحصيلاتشم براتون بگم که دانشچو دوره کارشناسي اقتصاد بوده که سر همين   رفيق بازياش ديوونه انصراف ميده يا به روايتي اخراج ميشه(البته تا اونجايي که من فهميده بودم  بايه پسره رفيق ميشن پسره باهاش غلطاي اضافي ميکنه وبعدشم فلنگ ميبنده). از اون اتفاق به بعد يه چند وقت يه باري ام مي اومد دفتر ولي هر بار مي اومد تاقچه بالا ميذاشت وخودشو ميگرفت به ماهم زياد محل نميذاشت بعد چند وقت خلاصه اومدپيش باباش که براش کار کنه انصافا بعد چند وقت کار تاج بخش رونق بيش از پيش گرفت و هم اينکه يه خورده ميتونست به کاراي ديگش (عيش ونوشش)بپردازه از طرفي سر دخترش مريم گرم شده بودوحداقل يه کار مثبتي انجام ميداد ولي من ازش خوشم نمي اومدبخاطر اينکه خودشو خيلي مي گرفت .البته ناگفته نمونه که اونم از من خوشش نمي اومدخوشش نمي اومد که چه ارز کنم  هروقت با من حرف ميزد احساس ميکردم داره با نوکرش صحبت ميکنه خلاصه اوضاع بر اين روال بودتا اينکه تابستون همون سال يه بيزينس توپ بايکي از اين عربا تو عربستان براشون جور شدولي تاج بخش که نمي تونست بره هزارتابدبختي تو اينجا داشت مريمم که مجرد بود حتما ميدونيد که عربستان  خيلي سخت به دختر مجرد اجازه ورود ميده از طرفي خوب فرصت استثنايي براشون بود پول زيادي توش بود راستشو بخواين مريم خيلي اصرار داشت حتي خيلي بيشتر از تاج بخش ولي خوب مجرد بود ديگه.توهمين اوضاع احوال  بود که اتفاق بدي واسه من افتاد .مادرم گواترش اود کرده بودو بايد عمل ميشدعملشم تقريبا خطرناک بود خرج عملشم يه 1-2 مليوني ميشد منم که همچين پولي نداشتم بدجوري حالم گرفته بود حواسمم پرت پرت بود تا اينکه رفتم دفتر اون روز تاج بخش فهميد من يه چيزيم هست البته خودشم مي خواست يه چيزي بهم بگه ولي وقتي ميديد من حال درستي ندارم تفره ميرفت تا اينکه اومدو  ديدم جلوم وايساده داره صدام ميکنه گفتم  جانم. گفت: چرا هر جي صدات ميزنم جواب نميدي. گفتم نشنيدم. گفت:نه تو امروز يه چيزيت هست مثل هميشه شنگول نيستي چته؟
منم براش قضيه رو تعريف کردمو گفتم همچين پولي واسه عمل ندارم .زد پشتمو گفت:من حاضرم اين پولو بدم ولي بايد بعدش يه کاري برام بکني.پرسيدم چه کاري گفت فعلا پاشو برو دنبال کارمادرت بعدشم رفت تو اتاقو 1200000 تومن برام پول آورد گفت پاشو برو.انقدر  خوشحال شده بودم که ديگه يادم رفت بپرسم چه کاري بايد براش انجام بدم.خلاصه رفتمو همون فرداش مادرمو بستري کردم بعدشم که مادرم و عمل کردن با يه جعبه شيريني رفتم دفتر توراه يادم افتاد که تاج بخش بهم گفته بود بايد براش يه کاري کنم ولي هرچي بهش فکرمي کردم هيچ کاري پيدا نمکردم که من بتونم براش انجام بدم که اندازه 1200000بيارزه .خلاصه رسيدم به دفتر رفتم اتاق تاج بخش,مريمو دو تا خانمم که از مشتريابودن نشسته بودن سلام وعليک کردم گفتم شيريني عمل مادرم بعد از چند دقيقه اون دو تا خانم بلند شدند که برن مريمم   تا دم در دفتر باهاشون رفت منم از فرصت استفاده کردمو گفتم آقا تاج بخش گفت جون دلم ؟گفتم اون روزي که بهم پول دادين گفتين بايد يه کاري برام انجام بدين.خوب حالا من بايد چه کاري انجام بدم .خيلي خون سردگفت:ميگم برات بذار مريمم بياد
مريم اومد تاج بخشم بعد چند لحظه شروع به نطق کردن کرد :سعيدجان تو که ميدوني  تو عربستان يه بيزنس  توپ پيدا شده منظورم همين شرکت الکولوم.حقيقتش تو بهتر ميدوني که من اينجا گرفتاريهاي خودم دارم ومريمم که مجرده.ازطرفي اين يه فرصت ... .گفتم خوب بله ميدونم از دست من چه کاري بر مياد؟  گفت خوب حقيقتش مريم خيلي علاقه داره که بره,ولي همون طور که گفتم مجردالبته خواستگارم داره ولـــــــــي (يه نگاهي به مريم انداختو گفت چند لحظه مارو تنها بذار)همين که رفت دوباره گفت خواستگارم داره ولي بعداون قضيه پسره فلان فلان شده کيان خودش ديگه نمي خواد ازدواج کنه(کيان همون پسره است که گفتم تو دانشگاه مخ مريمو زده بود)ولي براي اينکه بتونه بره بايد ازدواج کنه  من ازاونجايي که به تو اعتماد دارم فکر کردم تو مي توني مريم منو عقد کني البته بصورت سوري منظورمو که ميفهمي؟ بعد اينکه برگشتينم  ازهم جداميشيد.خوب نظرت چيه؟خيلي بهم بر خورده بود ولي نمي تونستم چيزي بگم چون نمک نشناس نيستم تودل خودم گفتم توف به اين زندگي هنگ کرده بودم تاج بخش 1200000به من داده بود تا اسم نحس دخترشو به شکل سوري ببرم تو شناسناممو بدشم خطش بزنم خوب نميدونستم چي بگم اين بود که رفتم سراغ بهونه آوردن گفتم فکر نمي کنم مريم خانم موافق باشن .مريمو صدا کرد که بياد گفت چرا قبول کرده باور نداري از خودش بپرس.به مريم گفتم که آقا تاج بخش راست ميگه؟گفت آره من خودم قبول کردم البته به شکل سوري(بااين جواب خودشو تابلو کرد که گوش وايساده بوده)گفتم حالا چرا من.تاج بخش گفت از تو قابل اعتمادتر پيدا نکردم .پس قبول ديگه؟؟؟فردا ميريم محضر خلاصه فردا خيلي زودتراز اوني که فکرشو کنين رسيدورفتيم محضروعقد کرديم.سرم خيلي درد ميکرد باور نمي کردم اون دختري که تا ديروز به من به چشم پادو نگاه ميکرد اسمش تو شناسنامم بود دوست داشتم همه ابنا يه خواب باشه ولي نبودخلاصه يه 1هفته اي دنبال کارا بوديم البته احساسمون نسبت به هم عوض نشده بود يعني اون همچنان به من به چشم يه پادو نگاه مي کردانگار نه انگار که ما ديگه قانونا زن وشوهربوديم اصلا انگاراحساس تو اين دختر مرده بودماروغازم حساب نميکردالبته حقم داشت اون کجا ما کجااز هر نظر نگاه ميکردي چه ازنظر مالي چه ازنظرخوشگلي ازهرنظري که فکرشو ميکردي اون شاه بود ما فقير.اصلاخول شده بودم هرکسي که داماد ميشه اون چندروز اول زندگيش بهترين روزاي عمرش ولي ما...؟بعضي وقتا پيش خودم فکر مي کردم که اينا واسه نفريناي مادرم که تو بچگيم ميکرده(خير نبيني و...)ولي بعد به خودم ميگفتم ديوونه اين يه ازدواج سوري همين .خلاصه خيلي حالم گرفته بودحتي وقتي که بابام مرد اينجوري نشدم البته شايد اون موقع خيلي بچه بودم. نميدونم ؟؟بلاخره روز موعود فرا رسيد وما  پريديم.من تو هواپيما يا خواب بودم ياخودمو به خواب ميزدم.به عربستان که رسيديم يراست رفتيم هتلي که رزف شده بود خيلي هتل خوبي بود اول فکر ميکردم دوتا اتاق رزف کردن بعد که رسيديم ديدم يه اتاق رزف شده بزارين همين اول تا ذهنتون منحرف نشده اينم بگم که البته دو تا تخت جدا گونه داشت که يکيش شرق اتاق بود يکيشم غرب.ازش سوال کردم :چرا دوتا اتاق رزف نکردين گفت :منتظردستور شما بوديم ما مثلا زن وشوهريم ديوونه اون وقت دو تا اتاق ؟.من لباسامو عوض کردم ورفتم يه دوش گرفتم بعدشم افتادم رو يکي از تختا تا يه چرت بزنم.مريمم رفت پايين يه چيزي کوفت کنه .البته من تخت نديده نبودم بلکه خيلي خسته بودم .خلاصه اون شب گشنه خوابيدم ومريمم نامردي نکردو تکخوري کرد(توزندگي از دو نفر بدم ميومده يکي تکخورا,يکيم تکخورا)فرداصبح ساعت 8بيدار شد بعد نيم ساعت منو صدا زد:پاشو بايد بريم دنبال کارا(منظورش شرکت عربي بود)تو دلم گفتم اين يکيو شرمنده مادرمم تا حالا نتونسته منو به همين راحتي بيدار کنه بيدار بودم ولي خودمو به خواب زده بودم.دوباره صدام زد:باتوام پاشو.........سعيد پاشو دير شد .........سعيــــــد!!!ولي مثله اينکه اون از ما پررو تر بود اومدبالاسرم زد پشتمو گفت بيدار شو ديگه. منم چشامو وا کردمو مثلا تازه بيدار شدم.زنگ زد صبحانه آوردن خورديمو من رفتم پايين تامريم حاضر شه وبيادبعد 65ساعت خانوم با دفتر ودستکش اومدپايين و راهي شديم باتاکسي رفتيم مجتمعي که اين شرکت توش بود تو يه کوچه فرعي بود که اون يه تيکه رو بايد پياده ميرفتبم خلاصه رفتيم وقراردادو باهاشون امضا کرديم بعد نيم ساعت از اونجا اومديم بيرون همين که اومديم بيرون يهو هرچي کاغذ تو دست مريم بودريخت زمين به من يه نگاهي کرد(انتظارداشت من ورقه هاشو جمع کنم)منم توجهي بهش نکردمو   خودمو زدم به اون راه نم نم حرکت کردم .اونم که دیدمن توجهی نمیکنم خودش جمع کردوبلند شدوراه افتاد همين که رسيدبهم گفت باباي الدنگ من و بگو که منوتوقربت دست کي سپرده .گفتم خيلي دلت بخواد!خوب که فکر میکنم میبینم از اینجا بود که قسمتای جالب  ماجرای ما شروع شد!!ا... .

                                                                                            ادامه دارد!!...

                                                                                                                  
   

بویکا پنجشنبه سوم بهمن 1387  نظر بدهید!

درد دل دختر با مامانش

دختری با مادرش در رختخواب
درد دل می کرد با چشمی پر آب

گفت: مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست

گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم!

سن من از بیست و شش افزون شد
دل میان سینه غرق خون شد

هیچ کس مجنون این لیلا نشد
شوهری از بهر من پیدا نشد

غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته!

مادرش چون حرف دختش را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت:

دخترم بخت تو هم وا می شود
غنچه ی عشقت شکوفا می شود

غصه ها را از وجودت دور کن
این همه شوهر یکی را تور کن!

گفت دختر مادر محبوب من!
ای رفیق مهربان و خوب من!

گفته ام با دوستانم بارها
من بدم می آید از این کارها

در خیابان یا میان کوچه ها
سر به زیر و با وقارم هر کجا

کی نگاهی می کنم بر یک پسر
مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟

ساکت دوشنبه شانزدهم دی 1387  نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

لیلی نام تمام دختران زمین است ...

لیلی گفت: موهایم مشکی است، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توی حلقه های من است. نمی خواهی دلت را آزاد کنی؟ نمی خواهی موج گیسوی لیلی را ببینی؟ مجنون دست کشید به شاخه های آشفته بید و گفت: نه نمی خواهم، گیسوی مواج لیلی را نمی خواهم. دلم را هم.
لیلی گفت: چشمهایم جام شیشه ای عسل است، شیرین، نمی خواهی عکس ات را توی جام عسل ببینی؟ شیرینی لیلی را؟
مجنون چشمهایش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است، تلخ. تلخی مجنون را تاب می آوری؟ ....
لیلی گفت: دستهایم پل است. پلی که مرا به تو می رساند. بیا و از این پل بگذر. مجنون گفت: اما من از این پل گذشته ام. آنکه می پرد دیگر به پل نیازی ندارد.

 "لیلی گفت: قلبم اسب سرکش عربی است. بی سوار و بی افسار. عنانش را خدا بریده. این اسب را با خودت می بری؟ مجنون هیچ نگفت. لیلی که نگاه کرد، مجنون دیگر نبود، تنها شیهه اسبی بود و ردپایی بر شن. لیلی دست بر سینه اش گذاشت، صدای تاختن می آمد. اسب سرکش اما در سینه لیلی نبود".

تابوت پنجشنبه دوازدهم دی 1387  نظر بدهید!

آخرین مطالب ارسالی
از بین رفتن بزرگترین سایت های مستهجن فارسی زبان

مشروطیت
پیرمردی که خوشبختی می فروخت
شماره تلفن
ماجرای ازدواج سوری!(قسمت دوم)
بازی های رایانه ای ایرانی
ماجرای ازدواج سوری!!(قسمت اول)
درد دل دختر با مامانش
لیلی نام تمام دختران زمین است ...
درباره وب
با سلام. ما چندتا از دانشجوهای رشته کامپیوتر دانشگاه انقلاب اسلامی هستیم. اینجا هممون با اسم مستعاریم به این شرح:
چشم عقاب
تابوت
بویکا
فریس
توماس
توپولی
ساکت

آمار کاربران
 
چه کسانی به ما لینک دادند؟

نوسندگان
چشم عقاب
تابوت
بویکا
فریس
توماس
توپولی
ساکت

لینک دوستان

بخش ویژه

صفحه اصلي  |  آرشیو |  لینکستان  |  تماس با ما




 Design By ParsTheme & Publish By ParsTheme


www.parstheme.com

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ